خوشا به حالت شاعر!
تو چه خوشبخت
که گفتی روزی از سر دلتنگی
"انسانم آرزوست"
چه او دشمن باشد
چه دوست...
لیکن من از بخت بد
در نسلی زاده شده ام
که انسان دیگر آرزو نیست, خیالست
و این همان رویای تلخ و محالست
حال ببین
زمین بی انسان
در چه حال است...
اردیبهشت ۸۶
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:48  توسط مجهول - خدا
هر کجا هستم باشم بی کسی يار من است
غم
غصه
اشک
گریه
سايه غمخوار من است
چه تفاوت دارد گاه گر ميگذرند
عابران ظلمت...
اردیبهشت ۸۶
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:45  توسط مجهول - خدا
می بارد
نم نم,
قطره قطره باران ِ اسیدی
از آسمان ِ سرخ ِ دل
بر سنگفرش ِ تَرَک خورده ی روحم...
و جسم درد می کشد
از زخم ِخنجرش
ضجه می زند...
آی سوختم...
مُردم نارفیق...
اما به روی تو
لبخند می زنم
تو دوستِ منی...
ببین من خوشم
چه شاد می پرم
امید می دهم
غمت میخرم...
تو دوستِ منی...
یک روز تو هم خنجر می زنی...
فروردین ۸۶
3:1۴ نیمه شب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:43  توسط مجهول - خدا
ما بی گناهان ِ نفرین شده ایم که تقاص ِ گناهان ِ «نمیدانم که» را پس می دهیم!
متهمیم به دروغ
محکوم به حبس کشیدن
در زمین
مادر ِ زندان ها
تا ابد... گویا
و روز رهایی
- شاید -
هیچوقت
نخواهد رسید
فروردین ۸۶
1:۵۹ شب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:40  توسط مجهول - خدا
هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... که چی بشه؟ تا کی؟
هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... خودت میدونی الکیه و میزنی تو پرم! که چی؟
هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... اما وضع داره بدتر میشه... خب بعدش؟
هی الکی خوش، الکی خوش، الکی خوش... خب یه ذره درک کن که الکی خوشم! همراهی کن!...
خب من الکی خوشم حتما همش باید مثل تو راستکی ماتم بگیرم؟! بسه دیگه بابا!
یه بارم تو مثل من الکی خوش باش...
نمی میری که!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 4:59  توسط مجهول - خدا
|
خواستم... نتونستم!
رفتم... نتونستم!
حرف زدم... نتونستم!
سعی کردم... نتونستم!
فکرامو کردم... نتونستم!
تصميمم رو گرفتم... نتونستم!
انجام دادم... نتونستم!
گفتم ميتونم... نتونستم!
با همه اذيتات نتونستم جات رو به کس ديگه بدم...
با همه اذيتات نتونستم بی تو زندگی کنم...
با همه اذيتات نتونستم شخص ديگه رو کنارم بپذيرم...
عجين شد رفت...
تفکيک شدنی نيست...
خانه خرابِ تو شدم به سادگی...!
تموم!
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:29  توسط مجهول - خدا
خيلی دلم ميخواد بدونم... چند بار هم پرسيدم... ولی اصلا نميگی منظورت از اين حرفِ "تو خيلی عجيبی" چيه که اينقد تکرارش ميکنی؟!
فقط کنجکاويه... همين!
پی نوشت: مینو... بابت بنر قشنگی که طراحی کردی یک دنیا ممنون
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 17:27  توسط مجهول - خدا
و چهار گوشه ی خانه ام اين زمين کروی!!! :
يکی گوشه ی اول نعشه افتاده... از اعتياد و...
يکی گوشه ی دوم مست افتاده... از مشروب و...
يکی گوشه ی سوم بی نفس افتاده... کشته شده...
يکی گوشه ی چهارم با چشمای باز بی حرکت افتاده... تو فکر ِ خودکشيه...
و يه فاحشه با دلی لرزون وسطشون برای حضرتِ مرگ سکسی می رقصه...
و من از دور به اونا خيره شدم...
حالم داره بهم ميخوره...
اين زمين نفرين شده...
از آسمون يه طناب بنداز خالق...
ميخوايم بيايم اون بالارو هم به گند بکشيم!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:45  توسط مجهول - خدا
pisht... هِی مجهول, گوشتو بيار!!! بين من و خودم باشه راستش وقتی ميگن شبيه يه نويسنده و بازگير ايتاليايی هستم خيلی حال ميکنم نقطه
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:51  توسط مجهول - خدا
اگر از بين اين دو تا فقط يکيش رو بتونيد انتخاب کنيد, کدوم رو ضروری تر و برتر ميبينيد و ترجيح ميدين:
الف: عشق
ب: آزادی
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 17:51  توسط مجهول - خدا
زندگی ام چهار مرحله دارد:
در
لجنزار ِ دنيا چشم گشودن
در
بيابان ِ شک رشد کردن
در
جنگل ِ مرگ پرسه زدن
و در
مردابِ پوچی جان باختن...
نفر ِ بعدی...!
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 17:12  توسط مجهول - خدا
نميدونم چه جوری بايد بگم که چقد سخته عزيزدلت جلو چشمت پرپر بشه...
اميد ِ بيخودی داشته باشی که يه روز خوب ميشه...
اميد داشته باشی که يه روز معجزه ميشه... شفا ميگيره...
ولی, خالق روز به روز حالش رو بد و بدتر و بدترتر کنه...
نميدونم چه جوری بايد بگم که چقد سخته عزيزدلت جلوت از درد به خودش مثِ مار بپيچه و تو هيچ غلطی نتونی بکنی...
حتی يه قطره اشک هم نتونی بريزي...
حتی آروم دست رو دردش نتونی بکشی...
حتی... حتی قدرتِ نگاه کردن تو چشماش و دلداری دادن رو هم نداشته باشی...
نميدونم چه جوری بايد بگم که چقد سخته وقتی با چشمای پُر اشکش نگات میکنه و تو... روتو اونور کنی یا سرت رو بندازی پایین...
حس ِ نفرت شديدی نسبت به خودت و دنیا و زندگی و همه چیز پيدا ميکنی وقتی... وقتی ميبينی اينقد به درد نخوری!
درده درد... وقتی هر چی فکر کنی ميبينی واقعا هيچ هيچ هيچ راهی واسه نجاتش نداری...
عزيزدل ِ کوچولويی که حاضری جونتم فداش کنی... حاضری نصفِ عمرت رو بدی تا خوب شه و درد نکشه...
سخته...
سخته ملت...
خيلی سخته..
+ نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 16:53  توسط مجهول - خدا
HeH... اين همه لطف و محبت در مقابل ِ بديهات...
اووووووووووف آخه كی ميتونه همچين کاری کنه؟؟؟
لرزش ِ دستامو نميبينی ولي هر بار جواب سلامت رو با لبخند و مهربونی ميدم و عاشقونه ميگم دوستت دارم ميدونم از خجالت نم پس ميدي...
حس ِ خوبيه!... شرم ِ تو... قهقهه های تلخ و شيرين قلبِ داغونم...
شيرينش واسه اينه که به طرز ِ فجيعی دارم انتقام ميگيرم... عذابِ وجدان بدترين شکنجه س... آخ که چقد دلم آروم ميگيره... مخصوصا وقتی التماس ميکنی که فحشت بدم!!!
تلخيش واسه اينه که... که... اون حس ِ قشنگ تو يه چشم بهم زدن به فاک رفت...
دمت گرم لااقل يه جوری ثابت کردي يه کاری بلدی...
بهر حال... يه کار ديگه رو هم ثابت کن بلدی... يعنی... دوستت دارمهام رو باور کن تا وقتی که هر چی آب و عرق ِ شرمه از تنت بيرون بکشم و بــِرَم...
بعد از اون ميخوام بدونم اشک از کی (Ki) ميخوای قرض بگيري و با کدوم عرق ميخوای از دوريم تب کنی خوشگل ِ چشم لاجوردیه من؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 18:42  توسط مجهول - خدا
- يه شانسی دارم که در اسرع ِ وقت ميندازمش توالت و سيفونو روش ميکِشم...
هر چی ميخوام خرافاتی نباشم و به "چشم زدن" اعتقاد نداشته باشم فايده نداره...
هر بار ميگم: «بيخيال بابا همش علکيه(يا الکيه!)» يه اتفاقِ بد ميفته...
لامصب اون اتفاقه هم دقيقا انگشت رو موردی ميذاره که برام حياتيه و ملت حسرت به دلشن...
خيلی قاطيم (قاطی ام!!!) اما هی يکی از درون داره خودشو جر ميده و يه ريز ميگه:
- جونِ من آروم باش, باور کن اين اتفاقات به صلاحته!...
جونِ من آروم باش, باور کن اين اتفاقات به صلاحته!...
جونِ من آروم باش, باور کن اين اتفاقات به صلاحته!...
جونِ من آروم باش, باور کن اين اتفاقات به صلاحته!...
جونِ من آروم باش, باور کن اين اتفاقات به صلاحته!...
- پوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووف
Hey!... صداتو بيار پايين! اين اولا
دوما اينکه چی چی ميگی واس خودت؟??!!! من هيچ صلاحی اين وسط نميبينم!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 18:40  توسط مجهول - خدا
بدجنسی بود ولی يه جورايی خوشم اومد...
اينکه...
میم بعد از شيش ماه بهم زنگ زد, عصبانی گوشی رو ورداشتم و با کمال پرويی با لحن خيلی تند بعد از سلام عليک گفتم: شما؟
اون: میم هستم!
من: خب بنده بايد شما رو بشناسم؟!!
اون: (يه کم مکس) والاااا... اِم... ميتونم با مجهول صحبت کنم؟
من: مجهول؟ مجهول کيه؟!!!
اون: شرمنده فکر کنم اشتباه گرفتم
من(با همون لحن سایق): آهان مجهوول!!! ايشون شمارش رو خيلي وقته به من فروخته!
راستش وقتی صداش شل شد و با ناراحتی گفت:«آهان ببخشيد مزاحم شدم» دلم سوخت...
ولی مزاحم و سيريش بود ديگه...!
باید اینکارو میکردم...
اما خب طفلی گناه داشت...
اَه... کيشته بابا عذاب وجدان...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 18:36  توسط مجهول - خدا
بيشتر اوقات ذهن ِ بشر اتاق زايمان ِ شيطان است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 18:34  توسط مجهول - خدا
می گويند:«ما نسل ِ سوخته ايم»، با اين توصيف يقيناً نسل ِ بعدی
پدر سوخته است.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 16:12  توسط مجهول - خدا
وقتی ديگه اميدی نداشته باشی و به آخر ِ خط برسی، روحت آروم آروم تو جسم ته نشين ميشه...
خيلی راحت، با چشمای باز، ميتونی اونو ببينی!
اگه نیستی تصور کن...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:6  توسط مجهول - خدا
|
زیبای من!... وقتی ردِ نگاهت را در کتابی که با وجودت مقدس ميشود نميبينم دلم، ميگيرد... شادم کن... دلیلش ساده ست... دوستت دارم و تو خود ميدانی... همين!
میرانی... بران...
شیرین است و خواستنی... میخواهمش... میدانی!
آیه هایم... مقدس نیستند... اگر... تو... نباشی... میبارم و رویاهای آتشینت را... آرام آرام... خاموش میکنم...
دوزخ سوزان درونت را مچاله میکنم، و بهشتی دیگرگونه می آفرینم...
برای تو...
زیبا...
پی نوشت: فریدا... خ-س-ک-گ
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 22:8  توسط مجهول - خدا
|
رفتی و از رفتن ِ تو، تُنگ ماهی ها شکسته
چند روز پیش ماهی قرمزی که از سالِ ۸۴ با ما همخونه شده بود مُرد!...
عید ۸۵ براش دو تا رفیق خریدیم که زبون بسته از تنهایی در بیاد ولی...
کسی که با تنهایی خو بگیره... ... ...
بهرحال...
برای شادی روحش دو تا صلوات بفرستید و فاتحه رو به روش ماهی ها بخونید...
یعنی یه تشت آبِ سرد بیارید و سرتونو تا گردن ببرید زیر ِ آب و دهنتون رو ۱۵ بار با ناراحتی باز و بسته کنید...
باشد که ثوابی برای شما خدا دوستانِ نیکوکار توسطِ فرشته ی خوشگل و خوش استیل و خوش هیکل ِ شانه ی سمتِ راست نوشته شود... آمین!
هم اکنون به اشکهای جاری و سرخی چشمتان نیازمندیم...
تسلیتِ شما را با جان و دل پذیرا هستم دوستان!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 19:16  توسط مجهول - خدا
|
ميگويند: «خدا از رگِ گردن به تو نزديکتر است»، هر چه فکر کردم ديدم جز خودم هيچ کس از رگِ گردنم به من نزديکتر نيست! پس نتيجه گرفتم که من خدا هستم!
مرداد ۸۴
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 18:47  توسط مجهول - خدا
|
و بشارت(!) باد بر زمینیان که با هر دقیقه ای که میگذرد به نابودی نزدیک تر میشوند...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 18:7  توسط مجهول - خدا
|
اينجا خبری نيست
صدايی جز نفس ارواحی که اين حوالی پرسه ميزنن شنيده نميشه...
پوچه
پوچم
دعا...
چه فايده؟...
سکوت و سکون قبرستون مانند زندگی رو چطور ميشه شکست؟
چطور ميشه از تار اين عنکبوت لعنتی (تکرار) آزاد و رها شد؟
تا نابودی چيزی نمونده...
دعا...
I Win
I"m Winner
گول ميزنم...
طفلک خودم
چه ساده م
ببخش...
دعا...
کاش!
دعا...
مهر ۸۴
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 18:6  توسط مجهول - خدا
|
سرسختانه معتقدم:
زندگی سوسکی بيش نيست ...
و چه تأسف بار است این واقعيت که من،
از سوسک متنفر و گريزانم؛
او نيز از من !
۲۰ مهر ۱۳۸۳
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 17:38  توسط مجهول - خدا
|
آدمها...!
آدمها...!!
آدمها...!!!
ایستادن، راه رفتن، دویدن، خزیدن به سوی پیشرفت تا وقتی که آدمها اطرافت باشند بی فایده ست...
بايد پرواز کرد... اگرچه ممکن است چند ثانیه بعد سقوط کنيم... توسطِ تير ِ يک شکارچیه کم عقل از جنس ِ همین اشرفِ مخلوقاتِ خسته کننده و مزخرف!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:37  توسط مجهول - خدا
|
بله، قبول دارم که بعضی از حیوانات بامزه و شاید زیبا هستند... ولی همیشه دلم برای کودکانی که از بین ِ این همه اسمهای پرمعنا و زیبا نام ِ حیوان بر آنها گذاشته شده سوخته و کماکان می سوزد!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:21  توسط مجهول - خدا
|
به خود گفتم:
برخیز! یک سوسکِ نیم مُرده در سطل ِ زباله بیشتر از تو برای زندگی دست و پا می زند...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 21:6  توسط مجهول - خدا
|
و مجهول-خدا از دیدِ یک انسان ِ خدا دوست! :
مهربون- خوش قلب- دوست داشتنی- سعی ميكنی به ديگران كمك كنی و يه جورايی نسبت به اطرافيانت احساس مسئوليت ميكنی- شديدااااا تنوع طلب يعني هر چيزي فقط يه مدت محدود راضيت ميكنه فكر ميكنم يه عالمه كار نيمه كاره داری كه وسطش ولشون كردی- عجولانه تصميم ميگيري و زود هم پشيمون ميشی- احساست رو تصميماتت تاثير گذاره- لطيف، روياپرداز و احساساتی شايد حتي بعضی وقتا با يه اخم هم دلت بشكنه ولی بعضي وقتا تو بدترين شرايط هم مقاومي- يه خورده مغرور-توداری، به ديگران سخت اعتماد ميكني سخت با كسی صميمی ميشی سفره دلتو هر جا و پيش هر كس باز نميكنی (شايد هيچ وقت باز نميكنی و زياد كسي ازت چيزی نميدونه و اونی هم که فکر ميکنه همه چيزت رو ميدونه در واقع با کسی که هيچی نميدونه مساويه) - رفيق باز نيستی- باادب - به سر و وضع و ظاهرتم اهميت ميدی- شايد ظاهرا نشون ندی ولی تو وجودت يه خورده تنهايی و يه خورده غمگين- حسرت گذشترو ميخوری خودتو سرزنش ميكنی- مسائل كوچيك رو هم برايه خودت بزرگ ميكنی و غصه ميخوری- به آدمايی كه بهت بد كردن فكر ميكنی و ميخوای انتقام بگيری ولی فكر نكنم هيچ وقت انتقام بگيری تو دلت هيچی نيست- هر لحظه هم يه جوری درست مثل بهار- يه دقيقه ابری يه دقيقه آفتابی يه موقع رنگين كمون يه موقع بارونی- فكر كنم احساسات و فكرا و كارايه ضد و نقيض زياد داری. ديگه قربون تو و مچکرم
پی نوشت: تشکرات فراوان...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 20:50  توسط مجهول - خدا
|
عاشقانه های من:
باد، باد، باد...
باران، باران، باران...
آزادی...
تنهایی...
رنگهای سیاه، سفید و گاهی زرد
تاج...
سرما...
شاملو، شاملو، شاملو...
مانی رهنما، مانی رهنما...
پاییز، پاییز، پاییز...
سیگار، سیگار...
.::بقیش رو بعد اضافه میکنم::.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 19:27  توسط مجهول - خدا
|
تا پنج سال ِ پيش, مردم ِ شهر, عصا را از کور ميدزديدند!
بعد از سه سال, مردم ِ شهر, کور را از عصا دزديدند!!
اما امروزه, مردم ِ شهر، هم کور و هم عصا را با هم ميدزدند!!!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 21:50  توسط مجهول - خدا
|